راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

وروجک کوچولو

  سلام خوشگل مامان امروز تاریخ 1391/5/24 وقتی از سرکار برگشتیم به سمت خونه دخملم از ماشین پیاده شدو راه افتاد به سمت راه پله ها که بره بالا که یکی از همسایه هامون به نام آقای کاظمی ماشینش رو پارک کرد تو پارکینگ و راه افتاد بره خونشون، من هم پشت سرش بودم که رامیلا رو تو راه پله ها دیدو گفت نازی کوچولو خودم صداشو شنیدم بعد صدای رامیلا رو که صدای من و باباش میکرد که بریم بالا وقتی من رسیدم بهش گفت مامانی عمو گفت نازی کوچولو نزدیک بود بیهوش بشم از خنده وقتی رامیلا این حرف زد یعنی قربونش برم داشت تعریف میکرد که آقای همسایه چی بهش گفته، وقتی که باباش هم رسید خونه برگشت گفت بابایی عمو اینو بهم گفت، بابایی هم ذوق کرد به ...
24 مرداد 1391

یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من

  یک سری از عکسهای خانم کوچولوی من در حالتهای مختلف موقع خواب . ای جانم قشنگم که نور موبایلم اذیتت کرد .   قربونت بره مامان که اینقدر قشنگ خوابیدی .   این فرشته کوچولوی ما به جای اینکه تو تخت خودش بخوابه میاد پیش مامانی میخوابه .   اینجا هم خانم کوچولوی من خواب بود که مامانی یکمی شیطونی کرد ازت عکس گرفت که شما هم در جواب کاری که انجام میداد به خاطر نور موبایلش بهش اخم کردی . قربون این اخمات برم .   ...
21 مرداد 1391

بهونه گرفتن رامیلا

    امروز 91/5/15 یکشنبه صبح وقتی بیدار شدیم که بیریم سرکار کلی هوا بعد بود و خاکی و من و رامیلا و بابا اتا چون آلرژی داریم حالمون خیلی بعد میشه، حسابش رو بکنید تو اون هوا تازه باید بریم سرکار و از طرفی هم رامیلا رو بیاریم بیرون، ا مروز بعد از مدتها رامیلا کلی صبح گریه کرد و بهونه گرفت که من میخوام پیش مامان سانازم باشم نمیخوام برم پیش آنا یک ربعی منو دم در نگه داشتو باباش هم توی ماشین منتظر من بود که بریم سرکار خلاصله بعد از کلی صحبت کردن و گول زدنش را ضیش کردم که بره بغل آنا تا من هم برسم به کارم، کلی هم دیرمون شد مخصوصاً بابا اتا، وقتی رسیدم اداره زنگ زدم به آنا گفتم چی شد آرومه آنا هم گفت داره شیر میخوره ...
15 مرداد 1391

افطاری

  چند روز پیش یعنی چهارشنبه هفته گذشته تاریخ ٩١/٥/٤ تصمیم گرفتیم برای گردش بریم به سمت شوشتر برای همین هماهنگی ها رو صبح چهارشنبه که سرکار بودیم انجام دادیم و قرار بر این شد که بعد از ظهر به همراه عمو مهران و خاله لیلا بریم به سمت شوشتر ما راه افتادیم و رفتیم حسابی هم خوش گذشت چون خیلی وقت بود جایی نرفته بودیم خلاصه رسیدیم و رفتیم کمی خرید کردیم از جمله ترشی، ماست موسیر و ... از اونجایی که هنوز اذان نگفته بود و افطار نکرده بودیم نمی شد مزه کنیم و به سختی انتخاب کردیم برای همین تا موقع اذان در بازار ماندیم تا اول تست کنیم بعد بخریم جاتون خالی با زبون روزه چشممون که به ترشی جات خورد حسابی دهنمون آب افتاد، وقتی هم که اذان گفت فروشنده چو...
10 مرداد 1391

ماجراهای رامیلا

  این روزها رامیلا خوشگلم خیلی خیلی قشنگ صحبت میکنم شیرینتر از گذشته, بعضی وقتها خیلی اذیتم میکنه مجبور میشم کمی سرش داد بزنم بعد با کمال خونسردی میادو میگه سانازی قشنگم بیا کارت دارم یا باز دوباره کار خودش رو انجام میده راستش خیلی لجبازه وقتی بهش میگم که این کار درست نیست یا این کارو انجام نده, تا انجامش نده ول کن نیست یه جورای سرکارت میذاره بعد میره کار خودش رو انجام میده خیلی بلا شده قربونش بر م که با این مغز کوچیکش اینقدر میفهمه, حالا تو این وضعیت شما جای من بودین چه کار میکردین ؟ بعضی وقتها خیلی عصبانیم میکنه و خیلی ریخت و پاش از یک طرف من هم خسته از سرکار اومدم و نیاز به استراحت دارم تازه باید ب...
30 تير 1391